دلم گرفته

نمیدونم امشب چم شده ! حالم خیلی خرابه ( البته حال روحم نه جسمم ) نمیدونم تاحالا واسه شمام پیش اومده که دلتون بگیره و کسی رو نداشته باشین تا باهاش درد و دل کنین ؟ کسایی رو دارم که خیلی باهاشون راحتم اما . . .

آخه میدونین یه حرفایی هست که آدم به هیچکس نمیتونه بزنه . . . وقتی اینهمه حرف تو دل آدم جمع بشه یه جوری سر باز میکنه دیگه . مگه نه ؟

الان هم دلم سر باز کرده . دلم میخواد بشینم های های گریه کنم اما نمیدونم چرا نمیشه . یه دیوار یا یه شرم لعنتی نمیدونم چیه اما هرچی هست مانع میشه که گریه کنم تا خالی بشم .

کاش میدونستم باید چکار کنم . حالم خیلی خرابه . . .

  
نویسنده : سام ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٥
تگ ها :

تقدیم به او که می داند کیست !

در خواب چراغ تا سحر دستم بود

در خواب کلید هر چه در ، دستم بود

زیبا تر از این خواب ندیدم خوابی

بیدار شدم دست تو در دستم بود

ادامه مطلب   
نویسنده : سام ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸
تگ ها :

اشتباه

سلام به همه دوستان

چند وقت پیش یه اتفاق خیلی جالب برای یکی از دوستان افتاد که گفتنش خالی از لطف نیست ! Love Forever

اما ماجرا : من یه دوستی دارم به اسم ----  (مذکر) این دوست من یه برادر داره به اسم رضا  که موقع ازدواجشونه .+

مادر وخواهر آقا رضا در به در دنبال یه دختر برای این آقا رضای ما بودن که یه روز این آقا رضا دختر همسایه رو تو کوچه میبینه و  بعله قلب . بعدش ایشون میاد خونه و به مادر وخواهر گرامی میگه من از دختر همسایه خوشم اومده . اما بر خلاف انتظار با واکنش شدید مادر وخواهر رو به رو میشه......که  نه و . . . این آقا رضای ما هم بیخیال میشه . اتفاقا همون شب رضا میره حموم  و در حین استحمام پاش سر میخوره و میوفته . از شانس ایشون ( که حتما آدم شلخته ای بوده ) ایشون میوفته روی تیغی که وسط حمام بوده و خیلی اتفاقی دستش می بره ( البته عمقی ) گریه . خلاصه خانواده سریع به دادش میرسن و میبرنش بیمارستان . اما قضیه با چند تا بخیه تموم نمیشه . خیال باطل خانواده محترم آقا رضا با فرض اینکه ایشون توی حموم خیال خود کشی به دلیل عشق دختر همسایه رو داشتن میرن برای خاستگاریتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com .  نکته جالب اینجاست که خانواده دختر خانوم هم با این ازدواج مخالف بودن ولی از اونجایی که اصرار شدید خانواده آقارضا ( به دلیل ترس از خودکشی مجدد ) رو  میبینن به این ازدواج رضایت میدن . همین الان هم که دارم این مطلب رو مینویسم عروسی آقا رضاست

made by Laie

خدا آخر و عاقبت این ازدواج رو به خیر کنه چشمک

  
نویسنده : سام ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧
تگ ها :

ماه خال دار

گویند که در ازمنه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب که الان در حال حضرم . پس مادر آنچنان که رسم مادران است به سینه بکوفت که چه شده ای گل پسرکم !
پسر نگاهی به مادر بکرد و گفت که اگر چه حیا دارم ولی به تو بگویم که امروز در محله مان چشمم برای اولین بار به این  دختر همسایه خورد و نگاه همان و عشق همان ! پس اینک از تو مادر بزرگوار خواهم که به خانه آنها روی و او را به نکاح (عقد )من در آری که دیگر تاب دوری او را بیش از این درمن نیست !!!
مادر نگاهی از سر دلسوزی به پسر بیانداخت و گفت : دلبرکم من حرفی ندارم و بسی خوشحالم که تو از همان ابتدای راه به جای الاف شدن در خیابان و ولنگاری راه حیا در پیش گرفتی و ازدواج کردن 
اما بهتر است که لختی درنگ نمایی که اینگونه عاشق شدن ناگهانی را  رسم ازدواج نشاید و اگر هم بشاید دیری نپاید!
پس پسر نگاهی زجمورانه به مادر بیانداخت و گفت مادرجان یا حال برو یا دیگر زن نخواهم که این ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند .
پس مادر که پسر خود را دوست همی داشت به سرعت چارقد خویش به سر کرد و به خانه همسایه رفت . در آنجا چشمش به سه دختر خورد یکی از یکی زیبا تر پس اس ام اس ( همان پیام ک ) بزد که یا بنی ! دراین منطقه که تو ما را فرستادی نه یک ماه که سه ماه در پشت ابرند و یکی از یکی ماه تر بگو که کدام ماه چشم تو را برگرفته !
پس پسر نیز اس ام اسی بزد که یا مادر ! آن ماهی که خالی در گونه چپش بدارد ! مادر نیم نگاهی به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد که ای پسر این ماهان همه خال دارند .
 پس دوباره پسر اس ام اس بزد که آن ماه من خالش کمی بزرگتر باشد از باقیه ماهان !
مادر لختی درنگ بکرد و دوباره اس ام اس بزد که من چشمهایم خوب نبیند که خال کدام بزرگتر است .
پسر اس ام اسی دگر بزد که مادرکم همان ماهی که مویش قهوه ای باشد !
مادر نگاهی بکرد و اس ام اس زد  که این ماهان مویشان نیز یکرنگ است !
پسر با عصبانیت اس ام اس بزد که مادر! آن دو ماه کوفتی دیگر موهایشان مشکی است و این دگر قهوه ای است!!! آخر مادر جان تو که چشمهایت نمی بیند عینکی برای خود ابتیاع کن !!! حالا عیبی ندارد مادر عزیز! نشان دیگر به تو دهم ببین روی بازوی کدام ماه گرفتگی دارد ماه من همان است !!!
مادر اس ام اس زد که آخر دراین معرکه من بازوی دختر مردم را چگونه ببینم ؟!
پسر اس ام اس کرد که مادر جان تو که مرا کشتی ! خب ببین اگه لباس نازک دارد روی سینه چپش نیز خالی باشد و به خدا که آن دو ماه دیگر این خال را  ندارند !!!
مادر کمی دقت بفرمود و با خوشحالی فریادی زد و اس ام اس زد که احسنت بر تو شیر پا ک خورده ! یافتم ماه تو را که همان جور که بفرمودی است !!
هنوز پسر اس ام اسی نفرستاده بود که مادر لختی درنگ بنمود و سپس سریع شماره پسر را بگرفت که :
لندهور پدر سوخته !! خاک بر سر بی حیایت کنند! شیرم را حرامت می کنم (البته شیر خشکهایی را که بر حلق کوفتی ات ریختم ) خجالت نکشیدی ؟ فلان فلان شده بی حیا ............ ..
و البته ما در این داستان قصدمان این بود که پسران امروز حیا بیاموزند از پسران دیروز که به قصدمان هم رسیدیم

 

  
نویسنده : سام ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
تگ ها :

شمال

سلام به همه

جای همگی خالی . . .

هفته پیش رفتیم شمال

چند تا عکس از شمال براتون گرفتم که میزارم اینجا . . .

امیدوارم که خوشتون بیاد . . .

  
نویسنده : سام ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
تگ ها :

کارت پایان خدمت

سلام به همه

قبل از هر چیزی میخواستم از همه دوستان خوبی که لطف کردن و برای کرفتن کارت پایان خدمتم بهم تبریک گفتن تشکر کنم . ٢ تا از دوستان خیلی خوب هم توی نظرات خصوصی تبریک گفته بودن که همینجا ازشون تشکر خیلی ویژه می کنم

الباقی دوستان هم که حتما متوجه قضیه شدن . . . .

بله بنده مفتخر به دریافت کارت پایان خدمت شدم

از این به بعد زود به زود آپ میکنم

منتظر یه آپ خیلی زیبا باشین

فعلا بای

  
نویسنده : سام ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
تگ ها :

آخ جون مرخصی

سلام به همه دوستای خوب اینترنتی

 

بالاخره دوباره اومدم مرخصی . بعد از 6 ماه تونستم بیام مشهد

خیلی سخته با خونتون 27 ساعت فاصله داشته باشی

ولی چاره ای نیست دیگه باید سوخت و ساخت

مهم ترین اصل توی خدمت داشتن یه دوست خوبه . من این دوست رو پیدا کردم

منتها این دوست من سرباز نیست . خیلی جالبه مگه نه ؟

البته بنا به دلایل امنیتی نمیتونم بگم کیه و کجاست و . . .

فقط همینو میتونم بگم که اگه نبود خدمت 18 ماهه برام 18 سال میگذشت .

الان برای من این 10 ماه با وجود این دوست خیلی عزیز خیلی آسون گذشته .

خدا همیشه پشت و پناهش باشه .

خیلی حرف زدم . فقط میخواستم هرچه میتونم از این دوست عزیزم تشکر کنم

برام دعا کنین این چند ماه باقی مونده هم هرچه زود تر تموم بشه

  
نویسنده : سام ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها :

 

سلام به همه دوستای خوب و مهربون سام

شاید تعجب کنین که چرا خودش آپ نکرده ولی خوب از اون جایی که می دونین ایشون تشریف بردن آش خوری!!!!من یکی از دوستاش هستم که ازم خواسته بیام و وب لاگشو به روز کنم گرچه می دونم دلتون برای خودش تنگ شد اما خوب این دفعه منو تحمل کنین دیگه!چشمکان شالله خیلی زود خودش برمی گرده ...

من این شعرو خیلی دوست دارم نمی دونم هم از کیه گرچه به پای شعرای سام نمی رسه ولی خوب در جای خودش قشنگلبخند

یک نفر آمد مرا تا خویش برد                در نگاهم حسرت و تشویش مرد

یک نفر آمد نمازم را شکست               خلوت رازو نیازم را شکست

یک نفر از عشق پر آوازه تر                   یک نفر از این دقایق تازه تر

یک نفر مانند خاتونهای خواب               یک نفر بی غل و غش چون آفتاب

یک نفر از بوی باران ساده تر                یک نفر از سرو هم آزاده تر

در نگاهش هفت دریا کوه و دشت        اینچنین از کوچه ما می گذشت

آمدو از چشم هایم نور ریخت              در نگاهم هرزه ها را دور ریخت

خانه تنهاییم را باز کرد                       عشق را در من طنین انداز کرد

دستهایش در وجودم لانه کرد              گیسوانم را پر از پروانه کرد

آمدو با گونه هایم اشک ریخت             با من و گلپونه هایم اشک ریخت

آمد و الفاظ داناتر شدند                     نامه های عشق خواناتر شدند

آمدو با آه من همراز شد                   دستهایم مثنوی پرداز شد

گفت باید هم صدا پرواز کرد               فصل های تازه را آغاز کرد...        

 

  
نویسنده : سام ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
تگ ها :

سربازی

بالاخره یه مرحله از سربازیم تموم شد ( آموزشی )

اونم کجا ! ! ! آخر دنیا . . . ( ٠٨ خاش )

الانم افتادم کرمانشاه . آخه یکی نیست بگه مشهد کجا ! کرمانشاه کجا ! ٢٢ ساعت راه کجا !

هی خدا ! بالاخره این سربازی هم تموم میشه و فقط خاطره هاش برام میمونه . . .

توی یه چشم به هم زدن ۶۵ روز گذشت و گروهبان سام . . . پا به ارتش گذاشت .

به محض اینکه مرخصی بگیرم میام آپ می کنم . ولی شما هم نظر یادتون نره ها !

  
نویسنده : سام ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳
تگ ها :

قوی ترین مرد جهان !

روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شه ، در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت :
این بازرگان چقدر قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد : کاش من یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر می شدم. 
در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد . در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتراست، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.
 ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت . با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همن طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود.. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!!!

  
نویسنده : سام ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
تگ ها :

عید همتون مبارک . بفرما عیدی

 

 

گشتیم پی هلال ماه شوال و پیدایش کردیم ، دستمان را گرفتیم سمت آسمان تا به یکدیگر نشانش بدهیم . شاید خدا دستهایی را که به آسمان دراز کردیم دست دوستی فرض کرد و لبخند زد . هلال شوال لبخند خداست به روزه دارهایی که عیدی می خواهند . رمضان ریسمان امیدی بود که از عرش پایین افتاد تا هر کس به میزان همتش خودش را بالا بکشد . رمضان دست خدا بود که برای ما دراز شد . ما دست خدا را گرفتیم و یاعلی گفتیم و بلند شدیم . حالا باید آن را محکم بفشاریم و مواظب باشیم بار دیگر زمین نخوریم . هرچند رمضان که میزبان خدا بود و ما میهمان تمام شد ولی نه خدا و خداییش فرق کرده نه ما و بندگیمان .

تا خدا خداست باید بندگیش را کرد ، هرچند رمضان تمام شده باشد .

 

بالاخره اومدم . بعد از یه وقفه نسباتا کوتاه . از همه دوستایی که احوالم رو پرسیدن و بیاد من بودن ممنونم . خدارو شکر بهترم . اما برای همتون یه خبر خوش دارم

 

بالاخره عیده باید عیدی داد مگه نه ؟

منم براتون یه عالمه عیدی دارم

 

حتما دانلود کنین

 

امیدوارم خوشتون بیاد

 

اگه نظری هم راجع به لنکها داشتین بهم بگین .

 

بازم عیدتون مبارک

 

======================================================

 

34 والپیپر فوق حرفه ای با پس زمینه مشکی

 

http://rs493.rapidshare.com/files/149761867/Black.rar

 

 

66 والپیپر فوق حرفه ای با پس زمینه نارنجی

 

 

http://rapidshare.com/files/149932114/HQ_Orange_Wallpapers.rar.html

 

 

 

والپیپیر های کمیک و زیبا

 

 

 

عکسهای با کیفیت و زیبا با پس زمینه سبز

 

http://rapidshare.com/files/149927885/green.rar.html

 

 

 

عکسهای زیبا از دنیای بچه ها

 

http://rapidshare.com/files/149940219/children.rar.html

 

 

تصاویر عاشقانه برای دسکتاپ

 

http://rapidshare.com/files/149940759/desktop_LOVE.rar.html

 

 

 

تصاویر جالب از مراسم شب قدر امسال

 

http://rapidshare.com/files/149941108/ghadr.rar.html

 

 

 

یه بازی کم حجم و خیلی زیبا

 

http://rapidshare.com/files/149943959/Action_Ball.rar.html

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سام ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٠

یک داستان کوتاه

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض انسان می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، چرا درد و رنج وجود دارد ؟ . من نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد . آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده که ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: آرایشگرها وجود دارند ! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

  
نویسنده : سام ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٧
تگ ها :

بخند

 سلام به همگی . ببخشید اگه دیر آپ کردم . پرشین بلاگ مشکل داشت . چند روز پیش رفتم به چند تا از بلاگهایی که میشناختم سر زدم ! دلم خیلی گرفت . غم از بلاگهاشون میبارید . البته دور از جون وبلاگهای شاد . با خودم گفتم امروز با یه مطلب آپ کنم که هم خودم از این حال و هوا در بیام هم اونایی که مثل من به چندتا از این وبلاگهای غمگین سر زدن . اینم از آپ امروز :

 

آدمک آخر دنیاست ، بخند

آدمک مرگ همینجاست ، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست ،‌ بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند

  
نویسنده : سام ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٩
تگ ها :

ماه رمضون هم اومد

سلام به همگی

 

 

 

 

این ماه هم اومد . ماه رمضون رو میگم . با خودم گفتم حالا که این ماه عزیز اومده آپ کنم و به همه دوستای خوبم  التماس دعا بگم . ولی هرچی به این کله مبارکم فشار آوردم توی ذهنم هیچی نیومد که نیومد ( یکی ندونه فکر میکنه قبلا اگه فشار میاوردم چیزی میومد ! ) حالا مجبورم خیلی ساده بگم . ما بنده های خوبی نیستیم یا حد اقل من بنده خوبی نبودم . خیلی از جاها حضور خدا رو فراموش کردم . همیشه توی لحظات سخت زندگیم دست به دامن خدا شدم و بعدش فراموش کردم که مشکلم چجوری حل شد . اما خدای ما مهربون تر از این حرف هاست . الانم که ماه رمضون شروع شده از همه میخوام که برای هم دعا کنیم . میگن اگه یه نفر برای یکی دیگه دعاکنه زودتر اجابت میشه . پس بیایم برای هم دعا کنیم . شاید کمی از مشکلاتی که زندگی هممون رو تحت تاثیر قرار داده کم بشه . تا چشم به هم بزاریم میبینیم پای تلوزیون نشستیم و منتظریم که بگن فردا عید فطره . به همین سادگی . خیلی زود تموم میشه .  بدون اینکه خودمون بفهمیم . پس بیایم از لحظه لحظه این ماه استفاده کنیم و تمام تلاشمونو بکنیم که فرصت ها رو از دست ندیم .

 

التماس دعا

 

در روایتی از رسول اکرم (ص) آمده است که فرمود:

خداوند متعال فرموده است: «روزه برای من است و من ثواب درخور آن را خواهم داد.»۱

نکات ظریفی در تعبیر خداوند متعال نهفته است، اینکه

چرا خداوند متعال از میان عبادات، روزه را از آن خود دانسته است

و پاداش آن را خود تضمین کرده است، موضوعی است که باید نکات و دقایق آن را دریافت.

 

۱) پنهانی بودن روزه

روزه عبادتی است که به دلیل «دیدنی» نبودن عمل، کمتر می توان با آن، گناه ریا مرتکب شد.

گناه ریا معمولاً در جایی اتفاق می افتد که بنده با انجام عملی بخواهد از دیدن دیگران نیز لذت ببرد و یا در نظر دیگران موجه جلوه کند.

روزه از این خاصیت بی بهره است و چون نمی توان عمل روزه را به دیگران نشان داد ـ و اصولاً دیدنی نیست ـ به همین دلیل

نمی‌توان آن را وسیله‌ای برای ارتکاب عمل ریا قرار داد و از همین رو است که

فقط خداوند است که به آن عمل آگاه است و در واقع زمینه اخلاص و توحید افعالی در این عبادت فراهم تر است.

در روایتی از امیرالمؤمنین آمده است:

«اعمال خود را بی ریا و بدون خودنمایی انجام دهید که هر کس برای غیر خدا کار کند، خداوند او را به همان کس وا می گذارد.»۲

این تعبیر حضرت علی (ع) بیانگر آن است که

عمل آغشته به ریا از آنجا که عملی برای غیر خدا محسوب می شود، مورد پذیرش خداوند نخواهد بود

و خداوند پاداش آن را نخواهد داد، اگرچه آن عمل، نیکو باشد.

اما روزه چون عملی است که روزه دار از انجام آن قصد نشان دادن عمل به دیگران را ندارد،

بنابراین شریکی در عمل برای خدا قائل نشده است و این عمل را فقط برای خداوند انجام می دهد

و خداوند نیز خود پاداش آن را بر عهده گرفته است.

 

 

 

  
نویسنده : سام ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۱
تگ ها :

یک مطلب تکراری

سلام به همگی

 

تا حـالا شـده از یه مطلبی خـیلی خـوشتون بیاد . وقتی هـزار بـار

 

 خوندینش ،  فـکر کنین که هنوز براتون تازگـی داره و انگار دفعه

 

 اوله که میخونینش ؟

 

برای مـنـم پیش اومده . شاید همتون این شعر رو شنده باشین .

 

ولی من هربار که این شعر رو میخونم فکر می کنم اولین باره دارم

 

میخونمش . منـو میـبره به اوج خـاطرات گذشته  ( یادش بخیر .

 

 حیف که تموم شد ) :

 

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

 

                             غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

 

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

 

                          با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

 

موهات را ببند ، دلم را تکان نده

 

                           در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

 

من در کنار توست ، اگر چشم وا کنی

 

                           خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

 

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

 

                                 تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

 

 امشب برای ماندنمان استخاره کن

 

                                 اما به آیه های بدش اعتنا نکن

.

  
نویسنده : سام ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠
تگ ها :

← صفحه بعد